بنگی
لغت نامه دهخدا
بنگی. [ ب َ ] ( ص نسبی ) آنکه بنگ خورد از عالم شرابی. ( آنندراج ). آنکه بنگ خورد. آنکه بنگ کشد. آنکه عادت به کشیدن بنگ دارد:
مست و بنگی را طلاق وبیع نیست
همچوطفل است او معاف و معتقی است.مولوی.سخت می خندید همچون بنگیان
غالب آمد خنده بر سود و زیان.مولوی.گفته بسحاق پیش بنگیان
بر مثال ارده با خرما خوش است.بسحاق اطعمه.
فرهنگ عمید
معتاد به استعمال بنگ.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بنگ خورنده. ۲ - مبهوت متردد در امور.
جمله سازی با بنگی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی عشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
💡 دل بیدرد ز نیرنگ خیالات پر است سرخوشکاسهٔ بنگی، میات انگوری نیست
💡 طفل شبنم همه جا بنگی مادرزاد است کار ازو چون طلبم همچو صبا در کشمیر
💡 سعادت مسند جاهش برفعت برد بر جائی که نتواند رسید آنجا خیال مردم بنگی
💡 دل شیفتهٔ دیر و حرم شد چه توان کرد بنگیست درین نسخه که اینها اثر اوست