بلعجبی

لغت نامه دهخدا

بلعجبی. [ ب ُ ع َ ج َ ] ( حامص مرکب ) شعبده. مشعبدی. بلعجب بازی: چنانکه عادت بلعجبی خوبان است در طارم فراز کرد. ( سندبادنامه ص 182 ). چاهی بدین عظمت و بلعجبی انباشتند و باطل کردند. ( المضاف الی بدایع الازمان ص 50 ).
تو بدین کوتهی و مختصری
این همه کبر و ناز بلعجبی است
یک وجب نیستی و پنداری
کز سرت تا به آسمان وجبی است.( ؟ )- بلعجبی کردن؛ مشعبدی کردن. شعبده بازی کردن:
عشق چو آن حقه و آن مهره دید
بلعجبی کرد و بساطی کشید.نظامی.ای پسر خوش ترا که گفت که ناگاه
بلعجبی کن ز گل برآر بنفشه.رفیعالدین مرزبان پارسی.

فرهنگ فارسی

شعبده ٠ مشعبدی ٠ بلعجب بازی: چنانکه عادت بلعجبی خوبانست در طارم فراز کرد ٠

جمله سازی با بلعجبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خوشخو شده بود آن صنم قاعده‌ساز باز از شوخی بلعجبی کرد آغاز

💡 وین بلعجبی ها که برین مهره خاکی است از حقه گردون مشعبد بدر آمد

💡 از بلطمعی تا کی بوسی به رهی دادن وز بلعجبی تا کی گوشی به ریا کردن

💡 جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم بتو ماند غم تو

💡 این بلعجبی نباشد ای زیبا یار کاندر دهن مور نهی مهرهٔ مار

💡 جز گرد دلم گشت نداند غم تو در بلعجبی هم به تو ماند غم تو

گاییدن یعنی چه؟
گاییدن یعنی چه؟
ترکش یعنی چه؟
ترکش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز