لغت نامه دهخدا
نیکوطلعت. [ طَ ع َ ] ( ص مرکب ) نکودیدار. نیکوروی. نیک منظر.
نیکوطلعت. [ طَ ع َ ] ( ص مرکب ) نکودیدار. نیکوروی. نیک منظر.
نکو دیدار. نیکو روی. نیک منظر.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این شش جهت و چار عنصر به تو مشتاق چون عاشق دلباخته بر طلعت نیکو
💡 نسبت بمه آن طلعت نیکو نتوان داد تشبیه بسرو آن قد و قامت نتوان کرد