معجون کش

لغت نامه دهخدا

معجون کش. [ م َ ک َ / ک ِ] ( اِ مرکب ) چیزی باشد از آهن یا نقره که بدان معجون از حقه کشند. ( آنندراج ) ( بهار عجم ). آلتی که بدان معجون را از حقه برآرند. ( ناظم الاطباء ):
همچو معجون کش هنرور با سپهر حقه باز
می زند سر کله ها کز وی بهی خندان شود.محسن تأثیر ( از بهار عجم ).

فرهنگ فارسی

چیزی باشد از آهن یا نقره که بدان معجون از حقه کشند.

جمله سازی با معجون کش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا بود معجون به مشک ناب تار زلف تو آب چشم من بدرد جان و دل معجون بود

💡 در همه عمر از فلک معجون دردی خواستم خون دل با خاک ره بنگر که معجون یافتم

💡 آگاهى بشر از خدا و وابستگيش به او با وجودش معجون شده است و جدائى آنها ازيكديگر محال است.(230)

💡 بعضی از متاخرین بعضی از معجون‌های مسهل را در تحت نام گوارشی‌ها نیز ذکر کرده‌اند و ظاهر موافق قانون نباشد.

💡 هرکه معجون خلاف او، سرشته است آسمان زهر داروی فنا حالی، بر آن معجون زده است

نجورسن یعنی چه؟
نجورسن یعنی چه؟
ساخره یعنی چه؟
ساخره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز