لغت نامه دهخدا
لعبتخانه. [ ل ُ ب َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) صورتخانه ( آنندراج ). شاید بتخانه:
به روی خویش کوی وبرزن من
چو لعبتخانه نوشاد دارد.امیرمعزی.
لعبتخانه. [ ل ُ ب َ ن َ / ن ِ ] ( اِ مرکب ) صورتخانه ( آنندراج ). شاید بتخانه:
به روی خویش کوی وبرزن من
چو لعبتخانه نوشاد دارد.امیرمعزی.
بتخانه، بتکده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خانه او چون بهار از لعبتان چون نگار مجلس او چون بهشت از کودک چون حور عین
💡 آن بدین گوید: باری من ازین سیم، کنم خانه خویشتن از لعبت نیکو چو بهار
💡 جویندهٔ لعبتی چو خورشید، شد باز به سوی خانه، نومید
💡 حکایتیست ز حسنت جمال لعبت چینی نمونه ئیست ز نقشت نگار خانه ی مانی