سبز پا ی

لغت نامه دهخدا

سبزپای. [ س َ ] ( ص مرکب ) کنایه از مدبر. ( آنندراج ). || بدبخت. ( آنندراج ). شوم قدم. ( انجمن آرا ):
چو سرسبزی خواجه باشد بجای
چه اندیشه از دشمن سبزپای.امیرخسرو ( از آنندراج ).سر خسرو ز سبزی بر سها باد
غبار سبزپایان زو جدا باد.میرخسرو ( از رشیدی ).رجوع به سبزپا شود.

فرهنگ فارسی

( سبز پا ی ) ( صفت ) شوم قدم نامبارک بدیمن مقابل سپید پا.

جمله سازی با سبز پا ی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زشرح زهر غم جویا عجب نبود زمکتوبم که سازد همچو طوطی سبز پا تا سر کبوتر را