زبان درازی کردن

لغت نامه دهخدا

زبان درازی کردن. [ زَ دِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) گستاخی نمودن و ملامت کردن. ( ناظم الاطباء ). بدزبانی کردن. بیرون از ادب سخن گفتن: دختری که داشت به نکاح من درآورد... مدتی برآمد بدخوی ستیزه روی و نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت. ( گلستان ).
شمع ار چه بگریه جانگدازی می کرد
گریه زده خنده مجازی می کرد
آن شوخ سرش برید و در پای فکند
استاده بد او زبان درازی می کرد.سعدی.رجوع به زبان دراز و زبان درازی و زبان دراز شدن شود. || پرحرفی کردن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به زبان درازی شود.

جمله سازی با زبان درازی کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز سنگ حادثه در هم شکست اندامش چو شیشه هرکه به ساغر زبان درازی کرد

💡 زبان درازی تیغ و سنان بود چندان که از نیام برآید عصای درویشی

💡 زانروی زبان شمع برند بگاز تا بار دگر زبان درازی نکند

💡 زبان درازی شمع و قلم ز رسم ادب فزون کشید و بغوغا رسید و بحث و فتن

💡 زبان درازی از آن در چمن کند سوسن که حرز مدح شهنشاه بر زبان دارد

داروساز یعنی چه؟
داروساز یعنی چه؟
همیشگی یعنی چه؟
همیشگی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز