لغت نامه دهخدا
ذیدخل. [ دَ ] ( ع ص مرکب ) ذیدخل بودن در کاری؛ دخالت در آن داشتن. ذیدخل کردن کسی را در کاری؛ دخالت دادن او را در آن کار.
ذیدخل. [ دَ ] ( ع ص مرکب ) ذیدخل بودن در کاری؛ دخالت در آن داشتن. ذیدخل کردن کسی را در کاری؛ دخالت دادن او را در آن کار.
کسی که در امری مداخله داشته باشد.
آنکه در امری دخالت کند. یا ذی دخل بودن در کاری. در آن حالت کردن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کرد دخل کج احباب ز جان سیر مرا تا به کی ماهی من طعمه ز قلاب خورد؟
💡 دخل رجل من الزنادقه على الرضا عليه السلام - مردى از زنادقه نزد حضرت رضا عليهالسلام آمد، تا اين كه گويد - قال الرجل: فلم احتجب ؟
💡 هرزه چشمیهای چشمم دایم از دخل دلست ساغر این دریا دلی از پهلوی خم میکند
💡 قال الباقر عليه السلام: اذا دخل احدكم على اخيه فى رحله فليقعد حيث ياءمر صاحبالرحل فانّ صاحب الرحل اعرف بعورة بيته منالداخل عليه. بحار / 75 / 451
💡 ان رجلا دخل المسجد يوم الجمعة و رسول الله -صلى الله عليه وآله - يخطبفجعل يتخطى رقاب الناس فقال: اجلس فقد اذيت و انيت الناس
💡 صد ساله دخل عالم یکروزه خرج خوانش باقی ز فضل و رحمت بر کاینات فاضل