لغت نامه دهخدا
دق دار. [ دِ] ( نف مرکب ) دق دارنده. مسلول. تب لازمی. || رنجور و دلازار. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دق شود.
دق دار. [ دِ] ( نف مرکب ) دق دارنده. مسلول. تب لازمی. || رنجور و دلازار. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دق شود.
دق دارنده. مسلول. تب لازمی.
💡 روز محشر جرم ما را پرده داری می کند مشت خاکی کز سر کوی تو بر سر کرده ایم
💡 آناتوميست نام دار و طبيب بزرگوار مرحوم على بن زين العابدين همدانى در هامش كتابشريف امراض عصبانى ترجمه كتاب مسيو كريزل فرانسوى گويد:
💡 از روی کله داری بر فرق سراندازان از سنگدلی هر دم سنگی دگر اندازد
💡 دل بجان آمد ز وسواس اندر این دار مجاز جان ما را با حقیقت آشنا کن یا علی
💡 با وجود آنکه می دانم کجا داری مقام لیک با خود پس نمی آیم سراغت می کنم
💡 80- مقاتل الطالبين، ابن الفرج اصفهانى /460 مؤ سسه دار الكتاب للطباعة والنشر، قم.