لغت نامه دهخدا
دریغخوار. [ دِ / دَ خوا / خا ] ( نف مرکب ) دریغخوارنده. حسیر. متحسر.متأسف. ملهوف. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). و رجوع به دریغ خوردن شود.
دریغخوار. [ دِ / دَ خوا / خا ] ( نف مرکب ) دریغخوارنده. حسیر. متحسر.متأسف. ملهوف. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). و رجوع به دریغ خوردن شود.
دریغ خوارنده. متاسف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رفتی و بر همه چه کوفه چه شام آمد راست خواری کوچه و رسوائی بازار دریغ
💡 گل عذار تو در خاک گشت خوار دریغ خط غبار تو در قبر شد غبار دریغ
💡 دریغ آن های و هوی باده خواران که خوردی کوب از آن رعدبهاران
💡 از هر غمت به داغ جوانان که سوخت سخت شد خواری اسیری ما سخت تر دریغ
💡 وحشی آن عربدهجو کُشت به خواری ما را قدر عشّاقِ جگرخوار ندانست دریغ
💡 خاقانی عزیز سخن بودم ای دریغ آخر چه اوفتاد که خوار اوفتادهایم