بیقوش

لغت نامه دهخدا

بیقوش. [ ب َ / ب ِ ] ( ترکی، اِ ) بایقوش. جغد. بیغوش.( یادداشت مؤلف ). رجوع به بیغوش و جغد و بوم شود.

فرهنگ فارسی

بایقوش. جغد. بیغوش.

جمله سازی با بیقوش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 واژهٔ جغد از زبان سغدی وارد فارسی شده است و اصل سغدی آن چَغوت است. در زبان پارسی میانه به جغد شوگز Šugz می‌گفتند. در متون فارسی واژه‌های مترادف دیگری که برای جغد به‌کار رفته عبارت است از: بوف، بوک، بویک، بوم، بهمن‌مرغ، کوف، یوف، گول، چغد، چغو، کُنگُر، کوچ، کوج، پسک، پش، کوکن، کگران، کوال، نهام، نهار، بیقوچ، بیقوش، بایقوش، قوش، سار. به گونه‌های بزرگ‌جثه از جغد در قدیم خرکوف می‌گفتند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران