باد دار
متضادها
آرام، بیباد
لغت نامه دهخدا
باددار. ( نف مرکب ) پرباد و آماس کرده. ( برهان ). نفاخ. منفخ. نفخ آور. پرباد. آماس کرده و آماسیده. ( ناظم الاطباء ).
- غذاهای باددار، غذا یا داروئی باددار؛ آنچه تولید نفخ کند: شلغم و چغندر و کلم باد دارند. رجوع به شعوری ج 1 ورق 159 شود.
|| مردم بی تعلق و هیچ انگار. ( برهان ) ( آنندراج ). هیچ انگار. ( شرفنامه منیری ). مردم متملق و هیچ انگار. ( ناظم الاطباء ). هیچ انگار و پرباد. ( سروری ). || مردم متکبر و صاحب غرور. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
دلا از تکبر مشو باددار
همه ملک این خاک را باد دار.؟ ( از فرهنگ سروری ).|| کنایه از مردم دنیادار. || کسی را گویند که جن داشته باشد. ( برهان ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ عمید
۱. پرباد، دارای باد: لاستیک باددار.
۲. بادآور، نفخ آور.
۳. دارای ورم، آماس کرده.
۴. [مجاز] شخص متکبر و خودپسند.
فرهنگ فارسی
پر باد و اماس کرده
جمله سازی با باد دار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو پند پدر همچنین یاددار به نیکی گرای و بدی باد دار
💡 از آن پس بدو گفت دلشاد دار همه رنج بگذشته را باد دار
💡 منیژه بدو گفت دل شاد دار همه کار نابوده را باد دار
💡 بدو گفت مندیش و دل شاد دار همه کار نابوده را باد دار
💡 بدو گفتم رستم که دل شاد دار همه رنج بگذشته را باد دار