احراف

لغت نامه دهخدا

احراف. [ اِ ] ( ع مص ) خداوند مال افزوده و باصلاح آمده گردیدن. ( منتهی الارب ). نیکومال شدن. افزایش کردن مال. || احراف ناقه؛ لاغر کردن. لاغر گردانیدن. ( منتهی الارب ). اشتر نزار کردن. ( تاج المصادر ). || ورزه کردن. کسب کردن. ( منتهی الارب ). ورزیدن. || پاداش نیکی یا بدی دادن. ( منتهی الارب ).
احراف. [ اَ ] ( ع اِ ) ج ِ حَرف. طرفها. جانبها. || ( ص، اِ ) شتران ماده لاغر.

فرهنگ فارسی

جانبها شتران ماده لاغر

جمله سازی با احراف

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 طرز کار با دستگاه به این ترتیب است که بوبین L1 را تا حد لازم نزدیک به مدار دارای انرژی که سنجش فرکانس آن مورد نظر است و در حد فرکانس صفحۀ مدرج دستگاه است می‌بریم و خازن C3 را که صفحۀ مدرج به آن وصل است آنقدر تغییر می‌دهیم که احراف عقربۀ سنجه به حداکثر خود برسد. در این وضعیت عدد فرکانس روی صفحۀ مدرج فرکانس مدار دارای انرژی خواهد بود.

مجارشین یعنی چه؟
مجارشین یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز