غیوری

مترادف‌ها

شجاع، دلاور، جسور، نترس

متضادها

ترسو، بزدل، هراسان

لغت نامه دهخدا

غیوری. [ غ َ ] ( حامص ) غیور بودن. غیرت داشتن. تعصب در حفظ عرض و شرف و ناموس. رجوع به غیرت شود: من از صفت غیوری حضرت خواجه قوی میترسیدم. ( انیس الطالبین ص 76 ).
غیوری. [ غ َ ] ( اِخ ) شاهویردی جان بیگ بن علی قلی بیگ ذوالقدر. از ترکان بود و در کابل به دنیا آمد، به هند رفت و از ملازمان اکبرشاه گردید. [ وی ] در یکی از جنگهای پادشاه مزبور با دشمنان، کشته شد. ( از صبح گلشن ص 302 ). صاحب مجمع الخواص ( ص 32 ) گوید: شاهویردی چمدان اوغلی حریفی پاکباز است وبه تصوف تمایل دارد. تخلص او غیوری است. او راست:
ای درد و غم تو بر دل من
عشقت ز دو کون حاصل من
روح القدس است در شب وصل
پروانه شمع محفل من
سر می بارد ز ابر تیغش
این است نشان قاتل من
برخیز ز پهلویش غیوری
میسوزی از آتش دل من.

جمله سازی با غیوری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 رحم است به دل ها که تو را بس که غیوری قانع نتوان کرد به آزار شکسته

💡 بهر که شاه نظر از سر غیوری کرد بسوخت خرمن عمرش به برق غیرت شاه

💡 ز بیداد غیوری آنچه از کافردلی دیدم چه جای کعبه در بتخانهٔ ترسا نمی‌گنجد

💡 نزد غیوری ما حلقه بر دری فیّاض اگر چه در همه آفاق در به در گشتیم

💡 شیر ز پستان آفتاب نگیرد طفل غیوری که شیرخواره صبح است

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران