عنبی

لغت نامه دهخدا

عنبی. [ ع ِ ن َ ] ( ص نسبی ) منسوب به عنب. رجوع به عنب شود. || منسوب به عنب که میوه و انگور فروش را می رساند. ( از انساب سمعانی ).
- بواسیر عنبی؛ بواسیری است گرد بر سان انگور. ( از ذخیره خوارزمشاهی ).
- پرده عنبی؛ پرده عنبیه:
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجی و پرده عنبی است.حافظ.رجوع به عنبیة شود. || عنبی، مرواریدی است که عرض او اندکی از عرض مروارید غلطان بیشتر بود. ( جواهرنامه ).

جمله سازی با عنبی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا عنبی می‌دهید پیاله پیاله باده شبنم ببین به ساغر لاله

💡 گویند که از آب عنب مستی جان هاست در ساغر لعل تو که آب عنبی نیست

💡 بیا که من ز خم پیر روم آوردم می سخن که جوان تر ز باده عنبی است

💡 ز جوش باده صبوحی کشان گلشن را زجاجه عنبی خم میفروش آمد

💡 حکیم جام جم و آب خضر چون گوید مراد جام زجاجی و بادهٔ عنبی است

💡 چنان به آب عنب تشنه‌ام که صورت آن برون نمی‌رودم از حدیقة عنبی

یوسف صانعی یعنی چه؟
یوسف صانعی یعنی چه؟
یما یعنی چه؟
یما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز