شمار گیر

لغت نامه دهخدا

شمارگیر. [ ش ُ ] ( نف مرکب ) محاسب. ( آنندراج ). حساب کننده. محاسب. حساب نویس. ( ناظم الاطباء ). حاسب. ( دهار ). حساب. شمارگر. ( یادداشت مؤلف ): عمر... سایب بن اقرع را که مولای بنی ثقیف بود و دبیر شمارگیر بود بفرستاد او را که اگر ظفر باشد و غنیمت باشد، او قسمت کند. ( ترجمه تاریخ طبری بلعمی ).
خوش آن حساب که باشد محاسبش معشوق
خوش آن شمار که باشد شمارگیرش یار.فرخی.شمارگیر بیابد شماره گردون
کرانه هنر تو نیابد او به شمار.عنصری.این سیل بزرگ مردمان را چندان زیان کرد که در حساب هیچ شمارگیر نیاید. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 262 ). رجوع به شمارگر شود. || دوست گیرنده. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

شماره گر حاسب

جمله سازی با شمار گیر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چندین هزار سجده بکردی ز غافلی بنشین یکی و سجدهٔ خود را شمار گیر

💡 بسیار گرد خلق دویدی، چه حاصلست؟ باقی عمر را ز گذشته شمار گیر

💡 یک‌ره که در سرای سپنجی نشسته‌ای اندیشه کن ز راه و شدن را شمار گیر

💡 اندیشه کن ز دوزخ و جائی قرار گیر روز شمار و هیبت او در شمار گیر

💡 زین مال بی نهایت دشمن گرت نصیب خود را چهار خشت ز دنیا شمار گیر

💡 تا کی شمار خواجگی و سیم و زر کنی؟ این مرگ ناگهان را هم در شمار گیر