ذبابه
مترادفها
مگس
لغت نامه دهخدا
( ذبابة ) ذبابة. [ ذُ ب َ ] ( ع اِ ) یکی ذباب. یک مگس. || یک زنبور عسل. ج، ذباب. ( دهار ). || بقیه وام و جز آن.
ذبابة. [ ذَب ْ با ب َ ] ( ع ص ) خوشیده. هواسیده. پژمریده. پژمرده. پلاسیده: شفةٌ ذبّابة؛ لبی پژمریده. لبی خوشیده.
ذبابة. [ ذُ ب َ ] ( اِخ ) نام موضعی است به عدَن ابین. || نام محلی است به اجاء.
فرهنگ فارسی
یا ذباب یا ذبابه هندیه.صورتی کوچک از صور فلکی در نیم کره جنوبی بفاصله کمی از قطب و در آن ستارگان بسیار درخشان نیستند و حاوی دو ستاره از قدر سوم و سه ستاره از قدر چهارم است.
( اسم ) مونث ذباب
خوشیده. هواسیده. پژمریده.
جمله سازی با ذبابه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز من برده دل ماه مشکین کمندی که هست اختر حسن اوذو ذبابه