دور دور

لغت نامه دهخدا

دوردور. [ رِ / رْ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) سخت دور. بسیار دور. ( یادداشت مؤلف ):
تو قیاس از خویش می گیری ولیک
دوردور افتاده ای بنگر تو نیک.مولوی.غرب؛ دوردور شدن. ( منتهی الارب ).
- دوردور راه رفتن؛ دورادور رفتن. کنایه است از خود را کنار و بیگانه داشتن. ( لغت محلی شوشتر ).
دوردور. [ دَ / دُو دَ / دُو ] ( اِ ) بختیاری و بهره مندی و فیروزمندی و نیکبختی و کامیابی. ( ناظم الاطباء ). || گردش و چرخش:
حکم تو به رقص رقص خورشید
انگیخته سایه های جانور
صنع تو به دوردور گردون
آمیخته رنگهای دلبر.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

بختیاری و بهره مندی و فیروزمندی.

جمله سازی با دور دور

💡 جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست دور دور می پرستان است تا مینا پرست

💡 چو نور باصره امد ز چشم ما پنهان فغان و ناله که شد دور دور کوری ما

💡 چو دور دور رخ تست خاطری دریاب که کار بوالعجبیهای چرخ پیدا نیست

💡 دور دور گل و ایام نشاط است و بهار چون توان بود در این وقت ز باران مهجور

💡 دور دور سفلگانست و خسیسان جلد باش وای مسکینی که او قصد معالی می‌کند

پالادیوم یعنی چه؟
پالادیوم یعنی چه؟
اقدس یعنی چه؟
اقدس یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز