دلخوش کن

لغت نامه دهخدا

دلخوش کن. [ دِ خوَش / خُش ک ُ ] ( نف مرکب مرخم ) مسرورکننده دل. دلخوش کننده. خوش کننده دل. شادکننده دل. آنکه یا آنچه دل را شاد کند:
کیخسرو بی کلاه و بی تخت
دلخوش کن صدهزار بی رخت.نظامی.بر وصل بسنده کرد هجران
دلخوش کن جان ستانم اینسان.نظامی.ای عالم جان و جان عالم
دلخوش کن آدمی و آدم.نظامی.در کوی تو عمریست که از خواری عشق
دلخوش کن کافر و مسلمان مائیم.یاری یزدی ( از صبح گلشن ص 612 ).- دل خوشکنک؛ دل خوش کن. در تداول عامیانه، مایه ٔدل خوش کردن. ناچیزی که بدان خرسندی نادانی خواهند،یا خرسند کردن خواهند بدان نادانی را. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). آنچه که موقتاً مایه دلخوشی باشد ولی پایه و اساسی نداشته باشد. رجوع به فرهنگ لغات عامیانه شود.

جمله سازی با دلخوش کن

💡 اگر گل را گرفتی پیشم آری مرا دلخوش کنی با خویشم آری

💡 ز بدبختی نیم چون لایق بوس و کنار او مرا دلخوش کنی از نامه و پیغام بایستی

💡 ای خطِ بی‌رحم، دست از دانهٔ خالش بدار از نظر پنهان مکن، دلخوش کن صد مور را

💡 روی او در دور خط دلخوش کن احباب شد راه خود را پاک سازد خون چو مشک ناب شد

💡 پیغام، نمکچش وصال است دلخوش کن عاشقان خیال است

💡 ساقی ندهی گر به کفم جام نشاطی دلخوش کن عاشق، به غمی چند توان بود؟

قیز یعنی چه؟
قیز یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
ژرف یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز