دل فراخ

لغت نامه دهخدا

دل فراخ. [ دِ ف َ ] ( ص مرکب ) با وسعت صدر. با سعه صدر. سخی. بلندنظر:
جوان شد حکیم ما جوانمرد و دلفراخ
یک پیرزن خرید به یک مشت سیم ماخ.عسجدی.|| آنکه دلی پرفتوح دارد. آنکه دارای دلی بزرگ و عظیم است و استعداد کسب عوالم روحانی را دارد.
- دل فراخان؛ اولیأاﷲ. مردان کامل. ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ):
دل فراخان را بود دست فراخ
چشم کوران را عثار و سنگلاخ.مولوی.

فرهنگ فارسی

باوسعت صدر. باسعه صدر. سخی.

جمله سازی با دل فراخ

💡 گوتن ضعیف باش، اگر هست جان قوی گو دست تنگ باش، اگر هست دل فراخ

💡 جوان شد حکیم ما، جوانمرد و دل فراخ یکی پیرزن خرید، بیکمشت سیم ماخ

💡 یقین شناس که عشقست راه تا برود دل فراخ تو از تنگی گمان بیرون

💡 دل فراخ نیاید بتنک از بخشش بیا ببرگهر معرفت زمخزن ما

💡 چون رسد تنگی‌یی ز دَور دو رنگ راه بر دل فراخ دار نه تنگ