دل رفتن
لغت نامه دهخدا
دل رفتن. [ دِ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) دل از دست دادن. شیفته شدن. عاشق شدن. دل دادن:
دیده نگه داشتیم تا نرود دل
با همه عیاری از کمند نجستیم.سعدی. || اشتیاق یافتن. میل کردن:
روز وصال دوستان دل نرود به بوستان
تا به گلی نگه کند یا به جمال نرگسی.سعدی.دیده ای را که به دیدار تو دل می نرود
هیچ علت نتوان گفت بجز بی بصری.سعدی.استهامة؛ دل به چیزی رفتن. سهو؛ رفتن دل بطرف غیر. ( از منتهی الارب ). || ترسیدن. فروریختن دل: مصَع؛دل رفته و بی دل شدن از بیم یا از شتاب زدگی. ( از منتهی الارب ).
- دل از جای رفتن؛ ترسیدن. مضطرب شدن. فروریختن دل:
گفت کوپایم که دست و پای رفت
جان من لرزید و دل از جای رفت.مولوی.
فرهنگ فارسی
دل از دست دادن. شیفته شدن.
جمله سازی با دل رفتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 اگر چه نثر گره میگشاید از دل نیز غبار غم بغزل میتوان ز دل رفتن
💡 بدو بادام و دو شکر هم او درد و هم او درمان ز دل رفتن و ز او گفتن ز جان طاعت وز او فرمان
💡 در ادبیات کلاسیک فارسی، مفهوم دل رفتن به معنای از دست دادن کنترل بر احساسات و غرق شدن در دریای عمیق عشق و اشتیاق نسبت به زیباییهای بینظیر معشوق است.
💡 او در حالی که با نگاهی سرشار از حسرت به افقهای دور مینگریست، احساس میکرد که دل رفتن و جدایی از وطن، سختترین تجربه دوران زندگی او در سالهای اخیر است.
💡 برخی معتقدند که دل رفتن به سوی کارهای خیر و نیکو، میتواند راهی برای رسیدن به آرامش درونی و رضایت قلبی در میان آشفتگیهای روزمره زندگی اجتماعی و فردی باشد.