لغت نامه دهخدا
دعوتگر.[ دَع ْ وَ گ َ ] ( ص مرکب ) دعوت کننده. داعی. خواهنده. طلب کننده. || تبلیغ کننده:
خویشتن دعوتگر روحانیان خوانم به سحر
کمترین دودافکن هر دوده ام چون بنگرم.خاقانی.
دعوتگر.[ دَع ْ وَ گ َ ] ( ص مرکب ) دعوت کننده. داعی. خواهنده. طلب کننده. || تبلیغ کننده:
خویشتن دعوتگر روحانیان خوانم به سحر
کمترین دودافکن هر دوده ام چون بنگرم.خاقانی.
کسی که دیگری را به جشن و مهمانی یا برای کاری فرا می خواند، دعوت کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اميرمومنان (عليه السلام ) در اين خطبه درباره آنان مى فرمايد: اينان پس ازپيامبر، با دروغ و بهتان به پيشوايان گمراهى و دعوتگران به دوزخ تقرب جستند.
💡 پيش از اين بزرگان نيز، مصلح بزرگ ((حصير بن عدى كندى، عمرو بن الحمق خزاعى،رشيد هَجَرى، ميثم تمار)) و ديگر بزرگان آزاديخواه و دعوتگران اصلاح اجتماعى، همينراه را رفتند؛ آنان بر معاوية بن ابى سفيان، نماينده جاهليت زمان و سردمدار مخالفاناسلام، شوريدند و درسى را كه از امامشان آموخته بودند، به كار بستند.