لغت نامه دهخدا
دریای شور. [ دَرْ ی ِ ] ( اِخ ) بحرالملح. دریای عربه. بحرالموت. ( قاموس کتاب مقدس ). دریاچه لوط. رجوع به بحرالمیت شود.
دریای شور. [ دَرْ ی ِ ] ( اِخ ) بحرالملح. دریای عربه. بحرالموت. ( قاموس کتاب مقدس ). دریاچه لوط. رجوع به بحرالمیت شود.
بحر الملح. دریای عربه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چمن از گریههای سیدا دریای شوری شد تبسم کردی و حق نمک نشناختی رفتی
💡 گراینده را سوی دریای شور به رغبت روان کرد بر راه دور
💡 ز هر گوشه سر کرد سیلاب زور ز شورش جهان گشت دریای شور
💡 فلک را کرد گرداب جنون دریای شور من زمین چون گردباد آید به رقص از جوش سودایم
💡 بود از دریای شور آبشخورش دادی آن شو را به طعم شکرش
💡 زآب شیرین مانم و باشد نفور طبع من ز آبشخور دریای شور