خویشتن خویش
مترادفها
خود، خویشتن، ذات
لغت نامه دهخدا
خویشتن خویش. [ خوی / خی ت َ ن ِ خوی / خی ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) نفس خود:
با خردومند بیوفا بود این بخت
خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت.رودکی.بر خرد خویش بر ستم نتوان کرد
خویشتن خویش را دژم نتوان کرد.عنصری.ورچه گرانسنگی با بی خرد
خویشتن خویش سبکبار کن.ناصرخسرو.- امثال:
خویشتن خویش را بیاب چو مردان.
فرهنگ فارسی
نفس خود
جمله سازی با خویشتن خویش
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو را با اینکه میبینم به خون خلق مستعجل به خون خویشتن خویش مستعجل نمیبینم
💡 گر کسی خویشتن خویش به چه در فگند خویشتن خیره در آن چاه نبایدت فگند
💡 شناخت خویشتن خویش تعادل را پیامد دارد و کرامت، عشق، شادی و دانش واقعی است.
💡 گهمان بفزائید و گهی باز بکاهید بر خویشتن خویش همی کار فزائید
💡 خویشتن خویش را رونده گمان بر هیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن