حلزه
لغت نامه دهخدا
( حلزة ) حلزة. [ ح َ ل ِ زَ ] ( ع ص ) کبد حلزة؛ جگر ریش. ( منتهی الارب ).
حلزة. [ ح ِل ْ ل ِ زَ ] ( ع ص ) مؤنث حلز، در همه معانی. ( منتهی الارب ). || یکی حِلِّز. ( اقرب الموارد ). رجوع به حلز شود. || ( اِ ) کرمی است. ( منتهی الارب ). رجوع به حلزون شود.
جمله سازی با حلزه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 و آن ديگرى هم همين را درباره وى ثابت نمايد، متعارف اين است كه اين شعر او را رد مىكند، و او شعر اين را، و اينگونه متناقضات در بين شعراى معروف عرب نظير امرى القيسو علقمه و عمر بن كلثوم و حارث بن حلزه و جرير و فرزدق و ديگران مشهور است.