لغت نامه دهخدا
تمام دان.[ ت َ ] ( نف مرکب ) دانای کامل. تمام خرد:
بود از ندمای شه جوانی
در هر هنری تمام دانی.نظامی.رجوع به تمام و دیگر ترکیبهای آن شود.
تمام دان.[ ت َ ] ( نف مرکب ) دانای کامل. تمام خرد:
بود از ندمای شه جوانی
در هر هنری تمام دانی.نظامی.رجوع به تمام و دیگر ترکیبهای آن شود.
💡 «وَ کَذلِکَ یَجْتَبِیکَ رَبُّکَ» و هم چنان که بتو نمود خداوند تو بگزیند ترا، «وَ یُعَلِّمُکَ مِنْ تَأْوِیلِ الْأَحادِیثِ» و در تو آموزد تعبیر خوابها، «وَ یُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَیْکَ» و تمام کند نعمت خویش بر تو «وَ عَلی آلِ یَعْقُوبَ» و بر کسان یعقوب، «کَما أَتَمَّها عَلی أَبَوَیْکَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِیمَ وَ إِسْحاقَ» چنانک تمام کرد آن را بر پدران تو از پیش هر دو ابراهیم و اسحاق، «إِنَّ رَبَّکَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» (۶) خداوند تو دانایی است راست دان، تمام دان، نیکو دان، همه دان.