لغت نامه دهخدا
تلخ مذاق. [ ت َ م َ ] ( ص مرکب ) بدذوق. تلخ مزاج:
شها بوصف تو خوش کرده ام مذاق سخن
مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق.خاقانی.رجوع به تلخ مزاج شود.
تلخ مذاق. [ ت َ م َ ] ( ص مرکب ) بدذوق. تلخ مزاج:
شها بوصف تو خوش کرده ام مذاق سخن
مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق.خاقانی.رجوع به تلخ مزاج شود.
بد ذوق. تلخ مزاج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جنس او گرچه بود تلخ مذاق کام دل داشت همچو قند مرا
💡 به کوی تلخ مذاقان عشق هم بگذر به شهد وصل بدل ساز زهر هجران را
💡 شربت مرگ اگرچه جانسوز است نیست چون فرقت تو تلخ مذاق
💡 شها به وصف تو خوش کردهام مذاق سخن مدار عیش مرا بر امید تلخ مذاق