بیم داشتن

لغت نامه دهخدا

بیم داشتن. [ ت َ ] ( مص مرکب ) هراسیدن. ترسیدن. سهمیدن. ترس داشتن. ترسان بودن:
نشاندم بر این تخت من کیقباد
نه ازکین تو بیم دارم نه داد.فردوسی.گر همی ایمنیت آرزو آرد ز عذاب
همچو من هیچ مدار از قبل دنیا بیم.ناصرخسرو.راست باش و مدار بیم از کس.سنائی.نصیحت پادشاهان کسی را مسلم است که بیم سر ندارد و امید زر. ( گلستان ).
چو دزدان ز هم باک دارند و بیم
رود در میان کاروانی سلیم.سعدی.نه امید از دوستان دارم نه بیم از دشمنان
تا قلندروار شد در کوی عشق آئین من.سعدی.- بیم در دل داشتن از کسی؛ ترسیدن از وی:
بگوی وز من بیم در دل مدار
نه ازنامور دادگر شهریار.فردوسی.

فرهنگ فارسی

هراسیدن. ترسیدن. ترس داشتن. ترسان بودن

جمله سازی با بیم داشتن

💡 یکی از دلایل مطرح کردن و اعمال روند نژادگرایی، تضمین سُلطه و کنترل گروه یا گروه‌های نژادی بر سایر گروه یا گروه‌های نژادی است. نژادپرستی و نژادگرایی معمولاً توسط گروه‌های نژادی اکثریت بر گروه‌هایی که اقلیتند اِعمال می‌شوند اما با این حال گاهی گروه‌های اقلیت نیز می‌توانند این رویه را در پیش بگیرند. علت اصلی اعمال نژادپرستی توسط اکثریت، بیم داشتن از قدرت گرفتن اقلیت است. گروه اکثریت با استفاده از سلسله مراتب قدرت و ایجاد پروپاگاندا یا بوروکراسی مورد پسند خود، سبب می‌شود تا چهرهٔ گروه اقلیت را خدشه‌دار ساخته، موقعیت‌های ارتقاء دهندهٔ اجتماعی را سلب و تصویر ناشایست، ناپسندیده، و فروتری از آن را در بین اجتماع به نمایش بگذارد تا در نتیجه چشمه‌های رشد و شکوفایی آن‌ها در نُطفه بخشکد.