بی طاقتی

لغت نامه دهخدا

بی طاقتی. [ ق َ ] ( حامص مرکب ) ناتوانی. ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
تن از بی طاقتی پرداخته زور
دل از تنگی شده چون دیده مور.نظامی.موسی ( ع ) درویش را دید از برهنگی بریگ اندر شده گفت یا موسی دعا کن تا خدای کفافی دهد مرا که از بی طاقتی بجان آمدم. ( گلستان ).
|| بی صبری. ( ناظم الاطباء ). بی تابی.بی قراری:
چو از بی طاقتی شوریده دل شد
از آن گستاخ روییها خجل شد.نظامی.دل گرچه ز عذر پاک میکرد
بی طاقتیش هلاک میکرد.نظامی.ز آنگه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد.سعدی.از بی طاقتی شکایت پیش پیر طریقت برد. ( گلستان ). پسر از بی طاقتی شکایت پیش پدر برد. ( گلستان ).

فرهنگ فارسی

۱ - ناتوانی بی تابی ضعف. ۲ - بی صبری ناشکیبایی.

جمله سازی با بی طاقتی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در غمت بی طاقتی سیماب آسا جان ماست رفتن از رنگی به رنگی نعمت الوان ماست

💡 همین دل را نه تنها منصب بی طاقتی باشد که هر عضوی جدا در خون حسرت می تپید از من

💡 بر زمین بنهاد گاهی پهلو از بی طاقتی گاه بر خاک سیه بنهاد رخ آن گل عذار

💡 تو را در خواب می دیدم که خورشید آمدم بر سر گشودم چشم و از بی طاقتی کردم گمان تو

💡 ما و بی طاقتی، که شیوه ی صبر کار ما نیست، کار ایوب است

💡 همچو پیکان در تن از بی طاقتی در گردش است از کجا تا سر برون آرد دل بی تاب من