بدنژاد

لغت نامه دهخدا

بدنژاد. [ ب َ ن ِ ] ( ص مرکب ) بداصل و فرومایه. ( آنندراج ). بداجداد. ( ناظم الاطباء ). هجین. قهمد. ( منتهی الارب ). نانجیب. ناپاکزاد. ( یادداشت مؤلف ):
شود رنج این تخمه ما بباد
بگفتار تو کهتر بدنژاد.فردوسی.گذشتی ازو گر بدی پاکزاد
بدی در میانش اربدی بدنژاد.( گرشاسب نامه ).|| اسبی که پدرش عربی و مادرش ترکی باشد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

۱. بداصل، بدگوهر.
۲. فرومایه.
۳. آن که نژاد اصیل نداشته باشد.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - ژنکه نژاد اصیل نداشته باشد بد گوهر بد اصل. ۲ - اسبی که پدرش عربی و مادرش ترکی باشد.

جمله سازی با بدنژاد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدو گفت بیژن که ای بدنژاد که چون تو پرستار کس را مباد

💡 که این جادو بدنژاد پلید که بودی نگهدار جان شدید

💡 به سال اندکی و به دانش بزرگ گوی بدنژادی دلیر و سترگ

💡 کلاهی ز آهن به سر برنهاد یکی درع پوشید آن بدنژاد

💡 که ضحاک بدگوهر بدنژاد بکشت و برآورد تخمش به باد

💡 که بودی عمر نام آن بدنژاد که نفرین برآن مرد ناپاک باد

مارشال یعنی چه؟
مارشال یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز