بدروز

لغت نامه دهخدا

بدروز. [ ب َ ] ( ص مرکب ) بدبخت. ( ناظم الاطباء ) ( از ولف ). بدحال. ( یادداشت مؤلف ). بدروزگار. تیره بخت. سیه روزگار. مقابل بهروز، نیک روز:
همی گفت بدروز و بداخترم
بد از دانش آید همی بر سرم.فردوسی.بدو گفت کاندر جهان مستمند
کدام است و بدروز ناسودمند.فردوسی.به بدروز همداستانی نکرد
که بازوش با زور بود و توان.فرخی.بالجمله خداوندا در وهم نیاید
کاحوال من بدروز اینجا بچه سان است.مسعودسعد.- بدروز کردن؛ بدبخت کردن. بدحال و پریشان کردن:
به گرد عالم آوارم تو کردی
چنین بدروز و بی چارم تو کردی.نظامی.- بدروز گشتن؛ بدبخت شدن. بدحال شدن:
سپهداران او پیروز گشتند
بداندیشان او بدروز گشتند.( ویس و رامین ).

جمله سازی با بدروز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بوم چون گرد کاخ شه گردد شوم و بدروز و پر گنه گردد

💡 بر داغ من آتش مفشان کاین گل بدروز بدنام کن سلسله باد خزانست

💡 ز بهر جهان رنج بر تن منه دلت را به بدروز هرگز مده

💡 به گرد عالم آواره‌ام تو کردی چنین بدروز و بی‌چاره‌ام تو کردی

💡 خلقش از فرط فقر و بدروزی روز و شب گرم حیلت‌اندوزی

💡 شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ می‌دیدم به بخت خود دل بدروز را در جنگ می‌دیدم

سکس کردن یعنی چه؟
سکس کردن یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز