باهش

لغت نامه دهخدا

باهش. [ هَُ ] ( ص مرکب ) که هوش دارد. هوشمند. خردمند. عاقل:
جهاندار پور سیاوش منم
ز تخم کیان شاه باهش منم.فردوسی.که باشند دانا و دانش پذیر
سراینده و باهش و یادگیر.فردوسی.بخندد برین بر خردمند مرد
تو گر باهشی گرد یزدان بگرد.فردوسی.وزان پس بکشتش بباران تیر
تو گر باهُشی راه مزدک مگیر.فردوسی.و رجوع به هوش شود.

جمله سازی با باهش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ور به دم صور باهش آید ازین می نیست مبارز مخنث بن خانه است

💡 تو گر باهشی مشمر او را به دوست کجا دست یابد بدردت پوست

💡 آنرا که دماغ و عقل باهش باشد با بزم تو از بهشت خامش باشد

💡 چو بشنید کز نزد کاووس شاه فرستاده‌ای باهش آمد ز راه

💡 فلک دانی که چیست ای مرد باهش یکی بیگانه پرور، آشنا کش

💡 آخر کار جهان چون خامشی است خامشی ز اول نشان باهشی است

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
سایکو یعنی چه؟
سایکو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز