لغت نامه دهخدا
بالغی.[ ل ِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی بالغ. کیفیت بالغ. بالغ بودن. بلوغ. حد کمال. رسیدگی. بالغیت:
به بالغی برسیدم که هیچم آگه نیست
به شادمانی و آسانی و غم و دشوار.ناصرخسرو.
بالغی.[ ل ِ ] ( حامص ) حالت و چگونگی بالغ. کیفیت بالغ. بالغ بودن. بلوغ. حد کمال. رسیدگی. بالغیت:
به بالغی برسیدم که هیچم آگه نیست
به شادمانی و آسانی و غم و دشوار.ناصرخسرو.
حالت و چگونگی بالغ
💡 در برخی کشورها، مانند استرالیا، چنانچه زن و مرد بالغی مدت نسبتاً طولانی با هم زندگی کنند ــ حتی چنانچه بدون ازدواج این کار را کرده باشند ــ نسبت به هم دارای حق و حقوقی میشوند. بهطور مثال چنانچه یکی از طرفین ویزای سفر به کشوری را بگیرد، شریک زندگی او نیز بهواسطهٔ وی میتواند از همان ویزا استفاده کند.
💡 از دید اسطورهشناسی، داستان، روایت نمادین رشد انسان از دوره کودکی و گذر از بهشت بیمسوولیتی به دوران آگاهی، اختیار و بالغی تفسیر شدهاست. به همین تفسیر نیز میوه آن درخت را دانایی و آگاهی دانستهاند.
💡 در حدود ۷ الی ۸ درصد وزن بدن را خون تشکیل میدهد و در انسان بالغ بهطور متوسط ۵ تا ۶ لیتر از حجم بدن را خون تشکیل میدهد. در افراد بالغی که مشکلات کبدی دارند معمولاً خون ۸۸٪ تصفیه و پاکسازی می شود. در افراد دچار نارسایی کلیه، خون معمولاً فقط
💡 انوری لاف مزن قاعده بسیار منه بالغی طفل نه ای جای ببین ژاژ مخای
💡 زمانی که معبد سلیمان پابرجا بود، اورشلیم مرکز مذهبی یهودیان و محل برگزاری سه جشن زیارتی عید فصح، شاووت و سوکوت بود و بر همه مردان بالغی که میتوانستند از معبد دیدن کنند و قربانی کنند واجب بود. پس از ویرانی معبد، دیگر الزام بازدید از اورشلیم و قربانی کردن اعمال نمیشود. این تعهد با بازسازی معبد احیا شد، اما پس از ویرانی آن در سال ۷۰ پس از میلاد، تعهد به زیارت اورشلیم و قربانی کردن دوباره متوقف شد.