لغت نامه دهخدا
یخ فروشی. [ ی َ ف ُ ] ( حامص مرکب )عمل و شغل یخ فروش. ( یادداشت مؤلف ). || ( اِ مرکب ) دکه یا دکان یا جایی که در آن یخ فروشند.
یخ فروشی. [ ی َ ف ُ ] ( حامص مرکب )عمل و شغل یخ فروش. ( یادداشت مؤلف ). || ( اِ مرکب ) دکه یا دکان یا جایی که در آن یخ فروشند.
عمل و شغل یخ فروش دکه یا دکان یا جایی که در آن یخ فروشند
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون شمع نگاهم نفس شعله فروشیست ای سرمه بجوش از من و فریاد رسی کن
💡 بیدل ز تمیز اینقدرت شبهه فروشیست ورنه به حقیقت نه زیانیم و نه سودیم
💡 دینار فروشی و خری شکر و چو تو کیست هم نیک فروشنده و هم نیک خریدار
💡 ما را شکیب دل برد آنسوی خود فروشی شبگیر کرد بیدل آواز چینی از مو
💡 تو باید زینت از مردان بپوشی نه بر مردان کنی زینت فروشی
💡 چون کند دل خود فروشی با سر زلفش چو نیست نقد جان را قیمتی در حلقهٔ سودای او