لغت نامه دهخدا
گیسوی سفید. [ سو ی ِ س َ /س ِ ] ( ترکیب وصفی ) گیس سفید. موی سپید:
تا بسوزم به نهان خانه وصلت هر شب
چرب چون شمع کنم پیش تو گیسوی سفید.علی خراسانی ( از بهار عجم ).
گیسوی سفید. [ سو ی ِ س َ /س ِ ] ( ترکیب وصفی ) گیس سفید. موی سپید:
تا بسوزم به نهان خانه وصلت هر شب
چرب چون شمع کنم پیش تو گیسوی سفید.علی خراسانی ( از بهار عجم ).
( اسم ) ۱- رتب. خادمه های خانه ۲- بانویی سالخورد و محترم که در جمع زنان خویشاوند قولش نافذ باشد.
گیس سفید. موی سپید
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پیر چون زنده دل افتد، ز جوان کمتر نیست می برد زنگ ز دل صبح به گیسوی سفید
💡 گیسوی شب شد سفید و آفتاب نور شیبش از ته گیسو نمود
💡 دادهاندش شام قدر و صبح عید گیسوی مشکین بناگوش سفید