گیسوی سفید
مترادفها
موی سپید، موی سفید
لغت نامه دهخدا
گیسوی سفید. [ سو ی ِ س َ /س ِ ] ( ترکیب وصفی ) گیس سفید. موی سپید:
تا بسوزم به نهان خانه وصلت هر شب
چرب چون شمع کنم پیش تو گیسوی سفید.علی خراسانی ( از بهار عجم ).
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱- رتب. خادمه های خانه ۲- بانویی سالخورد و محترم که در جمع زنان خویشاوند قولش نافذ باشد.
گیس سفید. موی سپید
جمله سازی با گیسوی سفید
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پیر چون زنده دل افتد، ز جوان کمتر نیست می برد زنگ ز دل صبح به گیسوی سفید
💡 گیسوی شب شد سفید و آفتاب نور شیبش از ته گیسو نمود
💡 دادهاندش شام قدر و صبح عید گیسوی مشکین بناگوش سفید
💡 آن پیرمرد با گیسوی سفید و چهرهای پر از چین و چروک، نشسته بر نیمکت پارک، با نگاهی نافذ به مردم خیره شده بود.
💡 تجربههای تلخ و شیرین زندگی باعث شده بود که او در سن کم، با گیسوی سفید و نگاهی پخته، میان همسالان خود متمایز شود.
💡 وقتی او را در آینه دید، متوجه شد که گذر زمان چگونه با ایجاد گیسوی سفید بر سرش، نشانههای پیری را بر چهرهاش حک کرده است.