لغت نامه دهخدا
گله بردن. [ گ ِل َ / ل ِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) شکایت کردن:
گله از دست ستمکاره به سلطان گویند
چون ستمکاره تو باشی گله پیش که بریم ؟سعدی ( صاحبیه ).بهیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت ؟سعدی ( طیبات ).
گله بردن. [ گ ِل َ / ل ِ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) شکایت کردن:
گله از دست ستمکاره به سلطان گویند
چون ستمکاره تو باشی گله پیش که بریم ؟سعدی ( صاحبیه ).بهیچ روی نشاید خلاف رای تو کردن
کجا برم گله از دست پادشاه ولایت ؟سعدی ( طیبات ).
شکایت کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دارد چو دلم تاب جفای همهکس شرمم بادا ز بردن نام گله
💡 وی در پاسخ دوستانی که به وی اعتراض میکردند چرا او از حکومت بخاطر ظلمهای متعدد و تصرف اموال و بردن آبرویش گله نمیکند و هیچگاه لب به شکایت از مسئولین مملکت باز نمیکند استناد به روایتی از علی بن ابیطالب میکرد که «لابد للناس من امیر، من بر او فاجر» یعنی مردم چارهای ندارند جز اینکه رهبر و رئیسی داشته باشند، اگر بود صالح و الا فاجر هم باشد باز بودنش از نبودنش بهتر است. بنابراین، روش امامان شیعه این بوده که حتی اگر حکومتها ظلمی به آنها میکردند بخاطر حفظ منافع مسلمین و ممانعت از تفرقه بین مردم سکوت اختیار میکردند و اظهار نظری نمینمودند.