لغت نامه دهخدا
حزنی. [ ح َ زَ ] ( ع ص نسبی ) منسوب به حزن؛ بعیر حزنی، شتر که در زمین درشت چرا کند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
حزنی. [ ح َ زَ ] ( ع ص نسبی ) منسوب به حزن؛ بعیر حزنی، شتر که در زمین درشت چرا کند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ).
منسوب به حزن بعیر حزنی: شتر که در زمین درشت چرا کند
[ویکی الکتاب] معنی حُزْنِی: اندوهم (حزن:اندوهی که بر دل سنگینی کند، از امری واقع شده، و چه از آنکه بخواهد واقع شود)
ریشه کلمه:
حزن (۴۲ بار)ی (۱۰۴۴ بار)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتمش، نکوهش کافی است، این سیاهی لباس حزنی است که در ماتم جوانی بتن کرده ام.
💡 حزنی در ین بساط تحیر نیافتم شمعیکه مغز نالهکشد استخوان او
💡 چند کشی جان مرا در طلب بی طلبی چند زنی عقل مرا از حزن بی حزنی
💡 با اشک خونین دور از تو ای ماه «بثی و حزنی اشکوا الی الله »
💡 زانک دلم هر نفسی دنگ خیال تو بود گر طربی در طربم گر حزنی در حزنم
💡 تا عالم پیداست ترا بخت جوان باد کاسباب تنآسایی و دفع حزنی تو