گره در گلو زدن

مترادف‌ها

بغض کردن، گلوگیر شدن

لغت نامه دهخدا

گره درگلو زدن. [ گ ِ رِه ْ دَ گ َ / گ ِ زَ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از بند کردن گلو. ( آنندراج ):
هرگز غمی ز کاسه خالی نمیخوریم
نرگس صفت زدیم گره در گلوی خویش.ملاطاهر غنی ( از آنندراج ).

جمله سازی با گره در گلو زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 از نخستین جلوه قد دلبری افراشت حسن از نگاه اول افتاد این گره در کار ما

💡 از ازل کشته آن طرز نگاه آمده‌ایم صد گره در دل ازان زلف سیاه آمده‌ایم

💡 از پشیمانی لب خود را به دندان می گزد هر که اندازد ز نادانی گره در کار من

💡 صد گره در کار من افتاد چون بند قبا زینهار ای همنشین بگریز از پهلوی من

💡 بیضه فولاد را جوهر به یکدیگر شکست از گرانجانی گره در آشیان ما همچنان

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران