گره در گلو زدن

لغت نامه دهخدا

گره درگلو زدن. [ گ ِ رِه ْ دَ گ َ / گ ِ زَ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از بند کردن گلو. ( آنندراج ):
هرگز غمی ز کاسه خالی نمیخوریم
نرگس صفت زدیم گره در گلوی خویش.ملاطاهر غنی ( از آنندراج ).

جمله سازی با گره در گلو زدن

از نخستین جلوه قد دلبری افراشت حسن از نگاه اول افتاد این گره در کار ما
از ازل کشته آن طرز نگاه آمده‌ایم صد گره در دل ازان زلف سیاه آمده‌ایم
از پشیمانی لب خود را به دندان می گزد هر که اندازد ز نادانی گره در کار من
صد گره در کار من افتاد چون بند قبا زینهار ای همنشین بگریز از پهلوی من
بیضه فولاد را جوهر به یکدیگر شکست از گرانجانی گره در آشیان ما همچنان
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
سلیم
سلیم
میلف
میلف
چیره
چیره
فال امروز
فال امروز