لغت نامه دهخدا
کژخیال. [ ک َ ] ( ص مرکب ) بدخیال. کج خیال. شکاک. سؤظنی.
کژخیال. [ ک َ ] ( ص مرکب ) بدخیال. کج خیال. شکاک. سؤظنی.
بد خیال. کج خیال
💡 حدیث باغ چه گویم که با خیال رخت نمی کشد دل غمگین به لاله و سمنم
💡 خیال روی تو تا نقش بسته ام در دل دگر هوای بتانم بهیچ صورت نیست
💡 بوالهوس بگذر ز سودای خیال عشق او کی بود در پیش آتش اعتبار خار و خس؟!
💡 وهم از سرادقات جلال تو قاصرست ور عقل ره برد به تو نبود به جز خیال
💡 با خیال خط و خال تو دل مشتاقان مشک در دامن و عنبر به گریبان میکرد