لغت نامه دهخدا
کورفهم.[ ف َ ] ( ص مرکب ) کورباطن. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). دیرفهم. کندفهم. کودن. رجوع به کورباطن شود.
کورفهم.[ ف َ ] ( ص مرکب ) کورباطن. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ). دیرفهم. کندفهم. کودن. رجوع به کورباطن شود.
کند فهم کم هوش کور دل: مدار چشم ازین کور باطنان انصاف که گشته است بعنقا هم آشیان انصاف. ( صائب )
💡 از خیال و عقل و فهم این برترست اندرین ره بوعلی کور و کرست