کوتاه عمر

لغت نامه دهخدا

کوتاه عمر. [ ع ُ ] ( ص مرکب ) که عمرش کوتاه باشد. کوتاه زندگانی. کوته زندگانی. که مدت حیاتش طولانی نباشد:
یکایک همی پروریشان به ناز
چه کوتاه عمر و چه عمر دراز.فردوسی.و از اینجا گفته اند که عاشقان کوتاه عمر باشند. ( سندبادنامه ص 150 ). درخت شفتالو کوتاه عمرباشد. ( فلاحت نامه از یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). و رجوع به کوته زندگانی شود.

فرهنگ فارسی

که عمرش کوتاه باشد. کوتاه زندگانی

جمله سازی با کوتاه عمر

💡 عمر بگذشت و شب تاریک هجر آخر نشد یا شبم کوتاه می بایست، یا عمرم دراز

💡 به وصل قد تو دارم بسی امید ولیک قبای عمر به قد امید، کوتاه است

💡 سبزه خوابیده ما می زند پهلو به چرخ سرو کوتاهی است عمر خضر از بستان ما

💡 به شکر این که داری فرصتی، تعمیر دلها کن که کوتاه است عمر کامرانی برق فرصت را

💡 منت یک گلم از باغ جهان بر سر نیست دست کوتاه به از عمر دراز است مرا

💡 داستان کوتاه «زنی در لباس آفتاب»، (۱۹۳۷)اثر اف.ال. لوکاس، ساعات پایانی عمر ویتوریا آکورامبونی را بازگویی می‌کند.