لغت نامه دهخدا
کس و کوی. [ ک َ س ُ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) قبیله و خاندان و دوستان ( ناظم الاطباء ). قوم و خویش.
- بی کس و کوی؛ بی کس و بی یار و معین و مهجور. ( ناظم الاطباء ).
کس و کوی. [ ک َ س ُ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) قبیله و خاندان و دوستان ( ناظم الاطباء ). قوم و خویش.
- بی کس و کوی؛ بی کس و بی یار و معین و مهجور. ( ناظم الاطباء ).
( اسم ) قوم و خویش.
💡 در شهر شام آل علی بی کس و غریب غربت کجا؟، سکینهٔ محنت قرین کجا؟
💡 آزار مگیر از کس و بر خیره میازار کس را مگر از روی مکافات مساوا
💡 گذشت بر سرم از دست دل قیامتها کشیدم از کس و ناکس بسی ملامتها
💡 این غم کجا برم که غمت هیچ کس نخورد جز خواهران بی کس و اطفال ناامید
💡 با اینهمه گه گاه غلط میافتم// نادان کس و بله روستائی که منم