لغت نامه دهخدا
کار به خدا افتادن. [ ب ِ خ ُ اُ دَ ] ( مص مرکب )از تدبیر و چاره گذشتن کار. ( آنندراج ):
حق شناسان ز پی مطلب آسان نروند
کار دشوار چو افتد بخدا می افتد.محسن تأثیر ( از آنندراج ).
کار به خدا افتادن. [ ب ِ خ ُ اُ دَ ] ( مص مرکب )از تدبیر و چاره گذشتن کار. ( آنندراج ):
حق شناسان ز پی مطلب آسان نروند
کار دشوار چو افتد بخدا می افتد.محسن تأثیر ( از آنندراج ).
💡 زین سخن مگذر و این کار به خواری مگذار گر خرد را به دل و جان تو بر، ره گذر است
💡 اما کار به اینجا ختم نشد و در دقیقهٔ ۹۵ داور مسابقه، کوپال ناظمی، یک پنالتی مشکوک را برای سپاهانیان اعلام کرد که منجر به پیروزی ۳–۲ سپاهان در پایان بازی شد.
💡 وصل میخواست دل و کار به هجر تو کشید از گلستان وفا جز گل حرمان ندمید
💡 بنشین، کار به جان آمده و جان بر لب دم دیگر، دل بیمار مرا وا مگذار
💡 حکم به حق راندهاند کار به جا کردهاند وآنانک از عدل و داد روی فراکردهاند