پیش خود

لغت نامه دهخدا

پیش خود. [ ش ِ خَودْ / خُدْ ]( اِ مرکب ) از تلقاء نفس. || پیش خود برپاو خود برپا: خودسر و خودرأی. گویند اینهمه پیش خودبرپا مباش بسر خواهی افتاد. ( آنندراج ):
یار باید پند ناصح نشنود
سرو بالا پیش خود بر پای باش.نعیمی گیلانی.خودستا و خودپسند و خودسر و خودرا مشو
نیستی گر بنده خود پیش خود برپا مشو.تأثیر.بگذر از آئینه محو آن قد رعنا مباش
التفاتی هم بما کن پیش خود برپا مباش.محمدسعید اشرف.

فرهنگ فارسی

از تلقائ نفس پیش خود برپا و خود برپا

جمله سازی با پیش خود

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دو تن ز یاور و انصار سبط پیمبر به پیش تیر بلا جان خود نمود سپر

💡 گر جان اسیری را دادی بوصالت ره شکرانه آن خود را پیش تو فدا سازم

💡 جرم منست پیش تو گر قدر من کم است خود کرده ام پسند خریدار خویش را

💡 اختیار خود به پیش اختیار او نهیم هرچه او می‌خواهد از ما از دل و جان آن کنیم

💡 پیش خود بنشان کمال او را ازین پس غم مخور از سوختن آتش نشاندی

💡 پیش دهن او دهن غنچه خود از شرم وامانده گل آسا چه کند باد سحر را

زخم یعنی چه؟
زخم یعنی چه؟
پاک کننده یعنی چه؟
پاک کننده یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز