لغت نامه دهخدا
پیر و جوان. [ رُ ج َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) قاطبةً. شیخ و شاب. همه. همگان:
همه مرگرائیم پیر و جوان
که مرگست چون شیر و ما آهوان.فردوسی.چنان لشکر گشن و دو پهلوان
هزیمت گرفتند پیر و جوان.فردوسی.
پیر و جوان. [ رُ ج َ ] ( ترکیب عطفی، اِ مرکب ) قاطبةً. شیخ و شاب. همه. همگان:
همه مرگرائیم پیر و جوان
که مرگست چون شیر و ما آهوان.فردوسی.چنان لشکر گشن و دو پهلوان
هزیمت گرفتند پیر و جوان.فردوسی.
قاطبه شیخ و شاب
💡 که آمد فرستادهای پیر و سست نه اسپ و سلیح و نه چشمی درست
💡 شدم در عشق پیر و او جوانی میکند با من چو تیرم میکند تیرم کمان خواهد کمان گردم
💡 چشم گردون می شود شبها سفید از انتظار چرخ بی خورشید چون پیر و جوان گم کرده است
💡 ما همگی جاهل و ز دانش محروم پیر و جوان شیخ و شاب کامل و اکمل
💡 خود نفاق آمد پدید اندر دل پیر و جوان ملک او افتاد در سرپنجهٔ ذل و هوان
💡 گشتهام پیر و همان عشق جوانان بر سرم ماندهام بسیار لیکن بهر کاری ماندهام