پی بند

لغت نامه دهخدا

پی بند. [ پ َ / پ ِ ب َ ]( نف مرکب ) آنکه پی و بنیاد دیوار بندد. بنائی که دربستن پی های دررفته مهارت خاصی دارد. بنائی که بستن پی بناء شکست خورده داند. || ( اِ مرکب ) بند پی. بند پای. زنجیر و پای بند ستوران. ( آنندراج ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- آنکه پی و بنیاد دیوار بندد بنایی که دربستن پیهای در رفته مهارت دارد ۲- زنجیر و پای بند ستوران.

جمله سازی با پی بند

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به قهر ار بند بربندم کند دشمن جدا از هم به بوی دوست لبّیکم برآید از هر اعضایی

💡 به بند خود بود هر یک گرفتار که تقصیری در آنجا هست بسیار

💡 به بندگیت کسی کو چو نی میان بربست بسان سرو شد از بند بندگی آزاد

💡 عزیزی کو نیفتادست در بندی چه می‌داند که در کنعان اسیری را چه افتادست در چاهی

💡 چو بند نامه بگشاد و فروخواند ز دیده سیل بیجاده برافشاند

💡 دل وحشی است بندی من از علاقهٔ او با شیر در سلاسل با مرگ در کشاکش

آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز