پا برجائی

لغت نامه دهخدا

پابرجائی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) ثبوت. ثبات. پایداری. استواری. استقامت.

جمله سازی با پا برجائی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا تو برپائی درین کشور نرنجد آشنا تا تو برجائی درین سامان نفرساید غریب

💡 تو چون برجائی او برجاست تا حشر دو بینی کی کند جز چشم احول

💡 مُطَرِّف بن الشِّخیر گفتی چون کسی را حاجتی باشد بمن، برجائی نویسد که مرا کراهیّت آید که اندر روی او اثر ذُلِّ حاجت بینم.