وقوع یافتن
مترادفها
اتفاق افتادن، رخ دادن، پدید آمدن، حادث شدن
متضادها
رخ ندادن
لغت نامه دهخدا
وقوع یافتن. [ وُ ت َ ] ( مص مرکب ) حادث شدن. اتفاق افتادن: ذکر اموری که در اثنای حالات گذشته وقوع یافت. ( ظفرنامه یزدی چ امیرکبیر ج 3 ص 368 ).
فرهنگ فارسی
(مصدر ) حادث شدن اتفاق افتادن: (( ذکر اموری که در اثنای حالات گذشته وقوع یافت. ) )
جمله سازی با وقوع یافتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 رازها بیپرده شد ای بیخبر چشمی بمال جز وقوع آینه تقدیر نتوان یافتن
💡 پس از وقوع چند قتل آشکار تقریباً تمامی افراد خارجی کشور را ترک کردند؛ در واقع مهاجرتهای شهروندان الجزایری به دیگر کشورها (که اغلب به صورت غیرقانونی صورت میگرفت) نیز افزایش چشمگیری پیدا کرد؛ چرا که مردم در صدد یافتن راهی برای گریز از این وضعیت نامناسب حاکم بر کشورشان بودند. در عین حال، تعداد روادیدهایی که دیگر کشورها به شهروندان الجزایری میدادند به شدت روبه کاهش نهاد.