لغت نامه دهخدا
وسیم کردن. [ وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خوش منظرساختن. زیبا کردن. ( فرهنگ فارسی معین ):
گفت مژده تو را که عدل ملک
کرد عالم به خلق خویش وسیم.عطأبن یعقوب ( از فرهنگ فارسی معین از تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج 2 ص 480 ).
وسیم کردن. [ وَ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) خوش منظرساختن. زیبا کردن. ( فرهنگ فارسی معین ):
گفت مژده تو را که عدل ملک
کرد عالم به خلق خویش وسیم.عطأبن یعقوب ( از فرهنگ فارسی معین از تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج 2 ص 480 ).
(مصدر ) خوش منظرساختن زیباکردن: (( گفت: مژده ترا که عدل ملک کرد عالم بخل خویش و سیم. ) (عطائ بن یعقوب )
💡 وَهُوَ المُشْتَمِلُ عَلَی الغَرَضِ الْمَقْصُودِ بَیانُهُ فی هذِهِ التّماهِیدِ. ای دوست دین، و طالب کلمات حق الیقین بدانکه از سؤالات تو جواب خواهیم کردن: یکی «اللّهُ نُورُ السَّموات وَالأَرضِ». و دیگر «أوّلَ ما خَلَقَ اللّهُ نُوری» وسیم «اَلْمُؤمِنُ مِرآة المِؤمِنِ».